به کجا چنین شتابان؟!!
اولين روزي كه به اهواز امدم هيچ وقت يادم نميره .هميشه در خاطراتم به عنوانه نقطه اي تاريك به يادگار خواهد ماند.همان موقع كه كفش هايم اسفالت خيابان هايه اهواز را بوسيد چشم هايم به تاريكي گراييد. طوفان شني را كه 18 سال فقط در اخبار هواشناسي اسمش را شنيده بودم لمس كردم وقتي كه از ديدگانه نگهبانانه ابيپوش گذشتم جمعيتي را ديدم كه بسانه خودم نااگاه وشايد هم اگاه به جايي امده بودن كه اسمش محله جمع اوري دانش بود درختانه خرما را كه ديدم سوزش نفرتي راكه از بچگي نسبت به واژه اي داشتم احساس كردم واژه اي كه 6 سال اسم كتابم بود واژه اي كه نامه قومي را يدك ميكشيد كه حتي همزيستي با انها در مخيله خودم نمي گنجاندم. سواره اتوبوس كه شدم سوار كه چه عرض كنم فقط دستم اتوبوس سواري ميكرد با خودم گفتم كه باكي نيست برايه موفق بودن بايد برنجم!!بعد از طي مراحله ثبت نام ان هم در هفت خان پياپي وقتي كه نايي برايه سر پا ايستادن نداشتم از مركزي بيرون امدم انجا بود كه دسته نوازشگره خورشيدرا بر صورتم احساس كردم بعدها كه به خوابگاه رفتم فهميدم كه اب شيرينه اهواز را بايد ضميمه اي بر هوايه دل انگيزش كرد.نميدانم شايد اهواز قبول شدنم كيفره 3 سال افته تحصيلم است يا دهانه چفت نشده موشي در لباسه ادميزادوشايد دانشگاه قبول شدنم ناشي از1 ماه تلاش و پشتكار.يك سال و نيم از ان بار اول ميگذرد من وبعضي از دوستان درس نخواندن و خواب و چشم بستن نسبت به اطراف را مقدم بر بيداري مي دانيم ديگر انگيزه اي برايه جستنه علم نمي يابيم چيزي كه در دانشگاه ديدم فقط كلمه پاس كردنه درس بود از تخيل و نتيجه اش خلاقيت اثري نبود جايي ارام برايه فكر كردن پيدا نكردم .بودند كساني كه وقتي به دانشگاه امدند انگار كه دنيا را بهشان داده باشند اميدوارم كه بعد از 4 سال دنيايشان بزرگتر شود.شايد تا شقايق هست زندگي بايد كرد پس به دنباله شقايقه خويش باشيد. در جستجوي هدفي هستم و تا هنگام ان نشانه منتظرم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 0:16 توسط Public
|
هر کدوم از دانشجویانی مکانیک چمران ورودی 87 که مایل هستند از نویسندگان این وب شوند در قسمت نظرات اعلام کنند تا اسرع وقت جزو نویسندگان وب شوند.